تبليغاتX
خونه شادی آدم برفی

خونه شادی آدم برفی

تو را سپاس که با من چنین کردی...!

زندگی باید کرد گاه با یک گل سرخ ، گاه با یک دل تنگ ، گاه باید رویید در پس این باران ،گاه باید خندید ، بر غمی بی انتها ...

----------------------------------------------------------------------------

روزی مرگ از عشق پرســــد:چــــــرا همه از من میترسند و فرار می کنند اما همه تو را دوست دارند و به طرفت می آیند؟؟عشق گفت:چون من دروغ ام و تو حقیقت...

----------------------------------------------------------------------------

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ------->دکتر شریعتی

اینم یه شعر قشنگ از دکتر شریعتی، البته مجبور شدم خلاصه کنم، چون یه سری مسائلی مطرح کرده بود که موجب شبهه می شد و اگه جواب درست بهشون داده نشه اونوقت موجب کژفهمی میشن و منم مسئول این بدفهمی میشم. به بزرگی خودتون ببخشید:

پريشانم
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنكه خود خواهم اسير زندگي ‌كردي
خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تكه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را كفر مي‌گويي
مي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان
تنت بر سايه ‌ديوار بگشايي
لبت بر كاسه مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر
عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سكه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را كفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت از اين بودن، از اين بدعت
خداوندا تو مسوولي
خداوندا تو مي‌داني‌ كه انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي ‌مي‌كشد آنكس كه انسان است و از احساس سرشار است!

---------------------------------------------------------------------------

پروردگارا ناتوان بودم یاریم کردی،گمراه بودم هدایتم کردی،تنها بودم همراهیم کردی،اسیر بودم رهایم کردی،سرشار از زشتی ها بودم نگاهم کردی،آلوده بودم پاکم کردی،محکوم بودم آزادم کردی،انگشت نما بودم انگشت شمارم کردی،تو را سپاس که با من چنین کردی..!

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط آدم برفی

رهایت من نخواهم کرد!!!

منم زیبا

 

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

 

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 

ترا در بیکران دنیای تنهایان

 

رهایت من نخواهم کرد

 

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

 

تو غیر از من چه میجویی؟

 

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

 

تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

 

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن

 

که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم

 

طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت

 

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

 

وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

 

تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.

 

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

 

وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم

 

مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

 

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

 

که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور

 

آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

 

این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

 

به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم

 

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

 

غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

 

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است

 

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

 

قسم بر اسبهای خسته در میدان

 

تو را در بهترین اوقات اوردم

 

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

 

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

 

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

 

برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو

 

تمام گامهای مانده اش با من

 

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 

رهایت من نخواهم کرد ترا در بیکران دنیای تنهایان 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط آدم برفی

امیدوار !!!!!!!!!

همیشه آغاز راه دشوار است ، عقاب در آغاز پر کشیدن ، پر میریزد ولی در اوج حتی از بال زدن هم بی نیاز است . . .

به پندار تو:جهانم زیباست! جامه ام دیباست! دیده ام بیناست! زیانم گویاست! قفسم طلاست! به این ارزد كه دلم تنهاست؟ 

امشب آرام نداری انگار دل تو تنگ نگاهیست که از بودن تو دلگیر است! گریه ابر دلت یکسره آهنگین است و تو بی تابی و هر لحظه به خود می پیچی از خودت می پرسی که چه می خواهم از این بازی بی رحم زمان؟ که به یک دم نفس ثانیه را می گیرد دل تو از گذر بی ثمر ثانیه ها می میرد... و سکوتی که تو را می کشد آرام و خموش، آرزویی داری و خدایی که تو را می شنود از دل شب قطره ی اشک تو را می بیند بی گمان دستت را از پس فاصله ها می گیرد! گرم امید نباش شعرِ تو در عبور است و تو را می برد از خاطره اش مثل غبار تویی و دفتر شعرت که تو را تا ته دنیا میبرد.


روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت


به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد             و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس             سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم            کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم ؟ باز همان آتش سردی که هنوز حتم دارد          که به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم              به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد

دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سال‌ها گرچه که در پیله بماند غزلم صبر این کِرم به زیبا شدنش می ارزد



:::::سخني از دكتر شريعتي: حسين (ع) بيشتر از آب تشنه لبيك بود. اما افسوس كه به جاي افكارش زخم هاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط آدم برفی

یادمان باشد که : او که زیر سایه ی دیگری راه می رود ، خودش سایه ای ندارد .

یادمان باشد که : هرروز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را .

یادمان باشد که : زخم  نیست آنچه درد می آورد ، عفونت است .

یادمان باشد که :در حرکت همیشه افق های تازه هست .

یادمان باشد که : دست به کاری نزنم که نتوانم آنرا برای دیگران ! تعریف کنم .

یادمان باشد که : آنها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند .

یادمان باشد که : حرف های کهنه از دل کهنه بر می آیند ، یادمان باشد که  که دلی نو بخرم .

یادمان باشد که : فرار راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی .

یادمان باشد که : باور هایم شاید دروغ باشند .

یادمان باشد که : لبخندم را توى آیینه جا نگذارم .

یادمان باشد که : آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند .

یادمان باشد که : لزومی ندارد همانقدر که تو برای من عزیزی ، من هم  برایت عزیز باشم .

یادمان باشد که : محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد .

یادمان باشد که : برای دیدن باید نگاه کرد ، نه نگاه !

یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید .

یادمان باشد که : دلخوشی ها هیچکدام ماندگار نیستند .

یادمان باشد که : تا وقتی اوضاع بدتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است .

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

یادمان باشد که : آرامش جایی فراتر از ما نیست .

یادمان باشد که : من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم .

یادمان باشد که : برای پاسخ دادن به احمق ، باید احمق بود !

یادمان باشد که : در خسته ترین ثانیه های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!

یادمان باشد که : لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم .

یادمان باشد که : سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته اند ، هرکسی سهم خودش را می آفریند .

یادمان باشد که : آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، به دست آوردن هم  دیگر آرزو نیست .

یادمان باشد که : پیش ترها چیز هایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند .

یادمان باشد که : آنچه امروز برایم مهم است ، فردا نخواهد بود .

یادمان باشد که : نیازمند کمک اند آنها که منتظر کمکشان نشسته ایم .

یادمان باشد که : من « از این به بعد » هستم ، نه « تا به حال » .

یادمان باشد که : هرگر به تمامی نا امید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی .

یادمان باشد که : غیر قابل تحمل وجود ندارد .

یادمان باشد که : گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد .

یادمان باشد که : خوبی آنچه که ندارم اینست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود .

یادمان باشد که : با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک .

یادمان باشد که : بجز خاطره ای هیچ نمی ماند .

یادمان باشد که : وظیفه ی من اینست: «حمل باری که خودم هستم» تا آخر راه .

یادمان باشد که : منتظر ِ تنها یک جرقه است ، انبار مهمات .

یادمان باشد که : کار رهگذر عبور است ، گاهی بر می گردد ، گاهی نه .

یادمان باشد که : در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است .

یادمان باشد که :همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است .

یادمان باشد که : امید ، خوشبختانه از دست دادنی نیست .

یادمان باشد که : به جستجوى راه باشم ، نه همراه .

یادمان باشد که : هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها .

یادمان باشد که . . . یادمان باشد . . .

+ نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط آدم برفی

عشق و دیوانگی

 

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.

            فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.

            آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

            روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

            ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.

            مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا"

            فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.

            و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول

            کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

            دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به

            شمردن ....یک...دو...سه...چهار...همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

            لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

            خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

            اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

            هوس به مرکز زمین رفت؛

            دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

            طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

            و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...

            همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست

            تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل

            است
           در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید

            نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد

            رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

            دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

            اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی

            پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

            دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

            او از یافتن عشق ناامید شده بود.
            حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او
             پشت بوته گل رز است.
            دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد

            ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف

            شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده

            بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

            شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
            او کور شده بود.
            دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم.»

            عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛

راهنمای من شو     .     
            و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است
            و دیوانگی همواره در کنار اوست

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط آدم برفی

یه خاطره پند آموز

سلام

می خوام یکی دیگه از خاطرات بیاد موندنی دوران دانشگاهم رو براتون بگم

من علاقه زیادی به نجوم دارم مخصوصا بیولوژی ستارگان. همین باعث شد تا به دوستم پژی بیشتر نزدیک بشم و اونو یکی از بهترین دوستام حساب کنم آخه پژی اطلاعات علمی و تجربی زیادی تو این زمینه داره و از نظر عقیدتی هم شبیه هم هستیم

خلاصه بهم پیشنهاد یک رصد رو داد که روز سه شنبه 4 اسفند قرار بود برگزار بشه اونم تو مصــــــــــــــر!!

مصر یکی از روستاهای اصفهان در 24کیلومتری روستای فرخی که خود اون 90 کیلومتر با شهر جندق فاصله داشت . دقیقا نقطه مرکزی دشت کویر که تا چند صد کیلو متر اطراف اون هیچ کوهی نبود و دامنه دید فوق العاده ای داشت.

من فقط 2 تا از بچه های گروه رو می شناختم یک پژی یکی دیگه مدیر تور بود.

ساعت 2 جلوی ترمینال شهر شاهرود قرار گذاشتیم. بچه ها کم کم رسیدن 2 گروه بودیم یکی ما که 20 نفری می شدیم و از رشته های مختلف اون یکی گروه بچه های عمران و معماری.

هر دو مینی بوس  هیوندا بودن و راحت. پژی بهم گفت لپ تاپ رو بردارم و برم آخر مینی بوس 2 تا جا واسه خودم و خودش بگیرم.واسه پژی و خودم آخر سمت راست کیف گذاشتم و آخر نشستم. بچه ها کم کم اومدن تو حدود 11 دختر و 9 تا پسر بودیم و من هیچکومشون رو نمی شناختم.اون عقب که نشته بودم یکی از دخترا اومد کنارم نشست یکی دیگه هم اومد طرف دیگم نشست پژی هم گوشه نشسته بود و کیانوش هم اومد گوشه سمت راست. محمد هم بین کیانوش و دختر سمت راست من.داشتم له می شدم اونم کجا؟!؟!؟

دیدم ناجوره بین 2 تا نامحرم نشستم برا همین بلند شدم اومدم صندلی تکی جلو پژی.سفر شروع شد.

نیم ساعت اول به معارفه گذشت و همه خودشون رو معرفی کردم. بچه خرخونشون من بودم با معدل 18.17!!! کلی تو سری بهم زدن.

مصطفی یکی دیگه از بچه ها گفت پایه ورق می خوام. همه پایه بودن!!! خودش 4 دست و از هر جیبی یک دو دست ورق اومد وسط.ساک ها رو وسط مث یه میز کازینو درست کردیم. بعد از چند دور 7 زدن خسته شدیم و کیانوش پیشنهاد بازی چَک رو داد. بازیش اینطوره که ورقه رو بُر می زنیم و یک خال مثلا گیش رو انتخاب می کنیم. چهارمین برگی که رو می شد باید گیش باشه مگر مه از بقیه بچه ها یه چک می خوری اگه درست بگی تو به همه یه چک میزنی. اول کیانوش داوطلب شد و یک چک از هرکدوم از بچه ها خورد.

نفر دوم من شدم. گفتم دل!!!! باورم نمی شد هر 4 تا برگ دل اومد و در کمال تعجب چکی به بقیه که شامل 5ضعیفه و 3 تا پسر میشد زدم. البته دخترا رو با دستکش میزدم یعنی حتی دستکش رو دستم نمی کردم مث شلاق!!!

یه دور که چرخید باز من داوطلب شدم. اشتباه حدس زدم و از تک تک بچه ها چک خوردم ولی کیانوش گذاشت واسه آخر از همه. قدش حدود 195 و ورزش مورد علاقش هندبال و دستایی محکم و بزرگ داشت. چنان سیلی ای خوابوند تو گوش من که از صداش حتی راننده که اون جلو بود برگشت نگا کرد چه برسه بقیه. سکوت یه 5-6 ثانیه ای فریاد زد و وقتی که من شروع به خندیدن کردم مینی بوس هم از خنده پر شد. یکی دیگه از بازیها چشمک بود. من گیر داده بودم به عسل و همش اون رو واسه آخر نگه می داشتم که پشت دستی بخوره.دلیلش هم نمیدونم. شاید نوعی سادیسم باشه!!!

تو راه با هزار دنگ و فنگ از پلیس راه ها گذشتیم و خدا رو شکر جایی گیر نیفتادیم.

ساعت 12:15 به روستای فرخی رسیدیم. 2 تا خونه رو واسه 3 روز اجاره کرده بودیم یکی واسه پسرا یکی واسه دخترا. هوا وحشتناک سرد بود. وسایل رو گذاشتیم و راه افتادیم تا روستا رو بگردیم. درختای خرمای سر به فلک کشیده. حوضچه های آب قنات و راه رو های سر پوشیده و آسمون صاف و بی انتها... همه چی عالی بود.از روستا دور شدیم و رصد رو شروع کردیم. ساعت حدود 4 خوابیدیم و صبح 6:30 بیدار شدیم که بریم به مصـــــــــــــــر. سوار مینی بوس ها شدیم  و رفتیم کاملا وسط کویر. جایی که فقط ماسه زار بود و اون 2 کیلومتر دورتر نمکزار بود.

پخش شدیم.دمای هوا بالای 35 درجه بود. منو پژی و پویا با هم از گروه جدا شدیم و رفتیم یه جایی که دور از دسترس یک موجود 2 چشم 2پای چشم خیره باشیم.

از تپه های ماسه ای که ارتفاع بعضیا شون بیشتر از 20 متر میشد چندین بار غلت خوردیم. خیلی حال خوبی بود. بعد از کمی صحبت و گوش کردن به آهنگ من نماز ظهر و عصرم رو همونجا خوندم. عجب حالی داد.

رفتیم سمت بقیه بچه ها. اونا یک تپه رو کاملا شخم زده بودن البته با پاهاشون. یکی از دخترا که خیلی ریز و کوچیک بود رو توی ماسه دفن کرده بودن و فقط سرش بیرون بود. خودش می گفت قدش 152 ولی به نظرم زیاد گفته بود. من بهش می گفتم خاله ریزه!!!

برگشتیم به محل مینی بوس ها و نهار رو خوردیم. ولی یه اتفاقی پیش اومد. یهو بادای شدیدی شروع شد و ماسه ها اینور و اونور می رفتن و آسمون سیاه شد. رعد و برق زد و رگبار شدید شروع به باریدن گرفت.برگشتیم به خونه ها.

از یکی از محلی ها پرسیدم سالانه چقدر بارون میاد اینجا؟ گفت 3 یا 4 روز!!!! اینم شانس ما بود دیگه. هوا تا شب ساعت ابری بود.

شب هم بعد از یه چند دست حکم شام خوردیم. اون شب بود که به استعداد وافر خانوما تو حکم بازی کردن پی بردم. برگه سر مال ما بود اون میومد آس می نداخت. اونم حکم.

بساط فسق و فجور رو جمع کردیم و شام خوردیم. بعد از شام یه میدنایت پارتی کوچیکی داشتیم و بعدش هم خوابیدیم.گفتم هوا شب خیلی سرد می شد. منو پژی هیچی واسه خواب بر نداشته بودیم. تا صبح نتونستیم بخوابیم. تازه خوابم برده بود که با لگد خاله ریزه 152 سانتی از خواب بیدار شدم.

صبحونه رو زدیم و رفتیم به قنات معروف فرخی.در اصلی قنات وسط روستا بود.

کفشا مون رو دستمون گرفتیم و پاچه ها رو بالا زدیم و وارد قنات شدیم. هیچ نوری اونجا نبود. یه 10 متری پایین رفتیم. از یکی از سوراخ ها رفتیم تو. کمرمون خم بود و عرضش هم حدود نیم متر میشد.دقیقا مث گور!!! یه 10 دقیقه ای طول کشید تا از یه در دیگه اومدیم بیرون.

بچه های گروه دیگه راه رو اشتباه رفته بودن و نزدیک بود از اون سر روستا سر در بیارن.

ساعت حدود 10:30 وسایل رو جمع کردیم و راهی دانشگاه شدیم. جندق رو رد کردیم. اطراف جاده شتر ها در حال چرا بودن. همه شون یه کوهانه بودن.نزدیک 3 راهی معلمان (جایی که جاده دامغان و سمنان و جندق جدا می شد) غذا خوردیم. تو راه به یه قلعه بزرگ به اسم قلعه ساسانی رفتیم. این قلعه یه در ورودی داشت و با دیوار های بلند. توش یه روستا بود که مردم اونجا زندگی می کردن و خیلی تعجب داشت. آخه قلعه جزء آثار باستانی بود ولی توش حدود 40-50 خانوار زندگی می کردن. یه گشتی زدیم و به سمت دانشگاه راه افتادیم. ادامه راه با بزن و برقص همراه بود تا وقتی رسیدیم یه مبدا.

جاتون خالی خیلی خوش گذشت.

اما نتیجه اخلاقی این رصد:

بعد از این سفر من به این نتیجه رسیدم که دیگه با تورهای مختلط چه علمی و چه تفریحی همراه نشم آخه ممکنه یه سری از اصول اعتقادیم تغییر کنه!!!!


اما یه سری عکس:

خونه ای که توش اقامت داشتیم:

کویر مصـــــــــــــر:

در اصلی قنات فرخی:

داخل قلعه ساسانی(در پشت بچه ها مشغول توپ زنی به دیوارهای این قلعه هستن منم سمت چپی هستم)

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط آدم برفی

کاش میشد ...

در حضور خارها هم می شود یک یاس بود

در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

دست در دست پرنده بال در بال نسیم

ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از "کاش می شد"هم نبود

هرچه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

کاش می شد باردیگر سرنوشت از سر نوشت

                                           کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت

 کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست

                                     با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت

کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان

                                  داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت

 کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود

                                       کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط آدم برفی

خنده شيطان!

 به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»!

لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟»

پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام مي گيرد»

پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»

با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»

پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز.»

بی ربط نوشت:

عشق يعني دستهايم مال توست

چشمهاي خسته ام دنبال توست

عشق يعني ما گرفتار هميم دوستدار هم طرفدار هميم

هرچه ميخواهد دلش آن مي كند

ميكشد مارا و كتمان ميكند

عشق غير از تاولي پر درد نيست

هركس اين تاول ندارد مرد نيست

آمدم تا عشق را معنا كنم

بلكه جاي خويش را پيدا كنم

آمدم ديدم كه جاي لاف نيست

عشق غير از عين و شين و قاف نيست

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط آدم برفی

قابل توجه پسرای چشم چرون

سلام

درسته این مطلب یک ماه پیش روانه اینترنت شده ولی من الان میذارمش چون خیلی قشنگ اثبات کرده و واسه خیلی ها مفیده!!!


دوستان عزيز فك كنم  كه 2 باره بايد فرمولهاي رياضيو با وسواس بيشتري مرور كنيم

( چون همونطور كه خواهيد ديد مساله شوخي بردار نيستو بسيار بحثمون كاربردي هست)


 
  دانشجوي پسري در خيابان بدنبال دختری كه داراي پاهاي بي اندازه زيباست، براه مي افتد.
پرسش: در چه فاصله اي بايد اين پسر بدنبال دختر باشد تا بيشترين زاويه ديد، به پاي بيرون آمده از دامن را، داشته باشد؟ فاصله لبه دامن از زمين ۶۰ سانتی متر است و فاصله چشم دانشجوی پسر از زمين ١۷۸ سانتی متراست؟

براي نخستين بار اين تمرين را پرفسورفرانتس ر ِليش (Franz Rellich 1906- 1955) در دانشگاه گوتينگن ِ آلمان، پس از آنكه شنوندگان درسش او را سرزنش كردند كه درس آناليز او ارزش كاربردي ندارد، طرح كرد. فرانتس ر ِليش خدمات ارزنده اي در زمينه رياضيات در فيزيك به ويژه در زمينه پايه هاي كوانتُم و همچنین معادله های دیفرانسیل انجام داد.

 


اين تمرين از كتاب Humor in der Mathematik می باشد



پس یادتون باشه حدوداً 1.5متر باید فاصله بگیرید...:1r0n6:

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط آدم برفی

منطق دنیا

بینهایت وجود ندارد

طبق منطق فیزیک و ریاضی بینهایت هم، نهایت دارد
منطقی که دنیای ما با آن پا بر جاست بینهایت نیست، که اگر بود ثباتی وجود نداشت، چرا؟
چون اگر چیزی نهایت نداشته باشد قاعده ای نمی توان برای آن نوشت، چیزی که نهایت ندارد بی قاعده است
پس درست است که جهان پر از نظم و قاعده خود را دارای بینهایت بدانیم؟ نه

پس منطق درست چیست؟
منطق حقیقی این دنیا یک = بینهایت است، با نگاه اولیه به نظر خنده دار و مسخره می آید
اما برایتان ثابت اش می کنم
اگر فکر کنیم در مجموعه ایی زندگی می کنیم که ابتدایش را می دانیم اما انتهایش را که موجود است نمی دانیم، پس محدوده جهان را تعیین می کنیم
{1....N}
اگر از این یک یکی به عقب پرش کنیم به نهایت (بینهایت) می رسیم، پس تا بینهایت هرگز بینهایت راه نیست فقط یک راه است

دلیل دوم:
ما فقط یک بینهایت داریم، فقط یکی و آن بینهایتی است که در قلب ما به ما می گوید بیا به سویم و چون ما نمی توانیم به آن برسیم آن را بینهایت می شمریم

در هر آیینی روی آن اسمی نهاده اند، در آیین اسلام به آن خدا می گویند که تنها یکی بیشتر نیست و در آیین های دیگر نام های دیگر، که نام آن مهم نیست
مهم این است که همه ما قبول داریم بینهایتی وجود دارد که خود نهایت همه چیز است و تنها یکی است
پس قبول داریم که آن یکی برابر بینهایت است

حال منطق یک = بینهایت را ثابت کردم
هر بازی و کاری قاعده ایی دارد که برای درست انجام دادنش و به اتمام رسانیدنش باید از قاعده آن پیروی کنیم

پس بیایید برای زندگی هم از قاعده اش پیروی کنیم!، چگونه؟
اگر به دنیا و اتفاقات و اشیاء اش با این منطق یعنی با این ذهنیت که همه این بینهایت ها تنها یک نهایت دارد ، و همه در انتظار یک کانون اند و هر راهی بروند و هر شکلی تغییر کنند در آخر یک منزل و یک منطق بیشتر ندارند

آن چنان این زندگی و دنیا در چشمان ما تغییر خواهد کرد که گویی دنیا به کام ما تغییر کرده است


امتحان کن!، و ایمان داشته باش

برگرفته از : www.tabinahayat.tk
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط آدم برفی

<-BlogAbout->
  • سلام
    گفتمش: دل مي‏خري؟!

    پرسيد چند؟!

    گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.

    خنده كرد و دل ز دستانم ربود

    تا به خود باز آمدم او رفته بود

    دل ز دستش روي خاك افتاده بود

    جاي پايش روي دل جا مانده بود


    -------------

    اسم من آدم برفيه آخه دوست دارم آدمي باشم که دلش مث برف سفيد و پاکه

    کپي برداري ازمطالب وبلاگ بلامانع مي باشد.
    طراحي شده توسط
    آدم برفي